سلام...
شعري كه تو اين پست ميذارم آخرين پست اين وبلاگ خواهد بود
پيشاپيش 21 آذر را به دوستداران فدرال و دموكراسي تبريك مي گم
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه ي پر نيلوفر
كه به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه ي پر نيلوفر باران
كه پيرهنش دست خوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه ي نيلوفر ها
كه از سفر دشوار آسمان باز ميآمد
احمد شاملو
6 آذر
و امروز خواستيم شرح حال دوستي گفتن كه گر نباشد چنين روايتي هيچ كس را از شفا نماند
دوستي كه اندر احوايش عجايبي بس نهفته بود كه خداوندگار عالميان گر كمي بينديشد خواهد بخشيد
كه او اوايل چنين نبود و بعدها چنان شد و ما نيز عاجز مانديم از دلايل او كه چنين نبود كه چنان شد
كه آن روزها او ميگفت و خنده اش هيچ كس را دليلي نمي آمد و عقلش كمي در رفته بود
و آن روز را بگوييم كه شبي سرد بود ودوستان آتشي ساخته بودند تا گرمي بر تن دهندو اين دوست كه تكه اي از ته مانده ي آتش را بر دهن گذاشت تا توانستتن حرف را ز خود بگيرد و همان نيز شد
وليك كار هاي عجيب ديگري نيز از اين دوست ديديم كه روا نيست هر كس بداند جز ما كه به شجاعت وي غبطه ها خورديم...
انساني با انسان ديگري نه در شهر و نه در روستا كه در قطبي سرد سرود زندگي سر داده بود و قبلا ها هم اثبات كرده ايم كه يخ هميشه سرد نيست.
اندك غذايي كه تلاششان را مي افزود، عشقي كه در اعماق بدنشان حس مي شد و كودكي 2 ماهه كه نه گفتن ميدانست و نه رفتن و شايد زندگي آني نباشد كه زندگي مي كنيم.آني باشد كه به خاطر يك هدف زندگي نكنيم.
آري زندگي يك لحظه است به گوارايي يك دنيا.
و كودك از زماني كه چشم باز كرد،2 نفر را بديد كه صادقانه و مساوي تلاش مي كنند و مشورت.
و اين بود كه بزرگ شد تا همراهشان شود و هيچ نقصي از هيچ كدام نديد و هيچ نقصي نشان نداد تا آخرين تلاششان در آنجا به ياس بدل شد و آهنگ سفر كردندبه شهري غريب.
آن هنگام كه اقامت برگزيدند،كودك كه نه كودك بود بلكه جوان،در ارتباط با ديگران فهميد كه يكي از آن دو نفر مادرش و ديگري پدرش هستند و هيچ نمي دانست و همه هيچ ديده بود و همه مي دانيد كه معني لغوي زندگي هيچ است،نتوانست راهي برگزيند كه مادرش ضعيف تر از پدرش است و يا او 2 مادر و 2 پدر دارد!!!
و به آن اوج رسيد كه 2 انسان، 2 يار هيشگي هم هستند...
چكاوك شكسته پر
رسيده ام به نا كجا
مرا به خانه ام ببر
كسي به ياده عشق نيست
كسي به فكر ما شدن
از اين تبار خود شكن
تو مانده اي و بغض من
اين نامه از طرف كسي به من آمد كه هرگز نشناختمش
روي تختم دراز كشيده ام،روز ها چه دير شب مي شوند،امروز پنج بار حالم به هم خورد.اوايل ميتونست خودمو سر گرم كنم،حداقل روزي دو بار حالم خراب مي شد ولي اين روزها بيشتر شده.
چشمام ضعيف شدن،ديگه تار ميبينم.فكر نكنم ديگه بتونم ادامه بدم.وضع اتاق خيلي بهم خورد.صاحبخونه ديگه نمي خواد قبولم كنه.سه ماه كرايه ي عقب افتاده دارم.امروز صبح رسما عذرمو خواست و وسايلمم بابت كرايه ها ميگيره.
اگه مي تونستم اميدوار باشم ولي نمي شه.ياد حرف نيچه افتادم (اميدواري بدترين بدهاست).آري اميدواري بدترين بدهاست.اميد به چه!؟به چيزي كه هر لحظه تلاش ميكنه تا سختي به بار بياره؟! اميد به دنيا؟!
آري اميدواري بدترين بدهاست.
امشب دوباره خواب ديدم.همون پنجره،همون آب،همون چشمها.باز ديدم كه چيزه سفيدي رو بهش هديه كردم.پشت پنجره.واي همون سياهي ...
ديگه چيزي نديدم.بيدار شدم.چشمم به ورق هايي افتاد كه سطح اتاق پخش شده بودن.ديروز خواستم يه شعر بنويسم ولي يهو حالم بد شد كه ندونستم چطور وحشيانه نوشته هام رو پاره كردم.ديروز هر چي داشتم جمع كردم .كاش كسي بود كه به او هديه مي كردم ولي نمي خوام يكي ديگه رو هم مثل خودم بكنم.
اغلب فكر مي كنم ديوانه شدم ولي مي فهمم كه عاقلم.من عاقل ديوانه ام و يا ديوانه ي عاقلم.به همه خندم مي گيره.به صاحبخونه.وقتي مياد كرايه رو بگيره موزيانه مي خنده.دستي به اون ريشاش كه از دود سيگار زرد شدن مي كشه.اون دندونهاي زرد...
يه ساله كه اينجام.پس اندازي رو كه داشتم خرج كردم.ديگه هيچي ندارم.كيسم به ته رسيده.مي خوام برم ولي كجا نمي دونم.
چهار پنچ شب پيش بود كه تو يه كتابي خوندم نيم گرم سيانور ميكشه آدمو.به بازار رفتم و سيانور خريدمشبش خوردم.فكر كنم دو روز تموم بي هوش بودم.درم قفل بود.هيچكي نفهميد.
بعضي وقتها فكر مي كنم من به چي باختم؟شايد به زمان و يا به گذشته.شايد به خودم...
صبح وقتي پا شدم ترياك خوردم .ديگه داره اثر مي كنه ولي من نمي ميرم.ديگه ضعيف تر اونيم كه بتونم با دنيا بجنگم.ديگه نمي دونم چي مي نويسم .
فردا صبح بايد برم.امروز همه چي رو خراب كردم ،همه جاي اتاق كثيفه ...
صبح هر چي نوشته داشتم بردم آتيش زدم.نمي خوام بعد از من كسي اونا رو بخونه.كي حال داره اراجيف يه ديوونه رو بخونه.آري من ديوونه ام.ديوانه اي كه هرگز نخنديد...از همه ي دوستان بابت اينكه نميتونم بيام و نظر بدم معذرت مي خوام...
گر خدا خواهد

با عرض پوزش از دوستان به خاطر بي كيفيت بودن عكس،نوشته ي عكس را در زير مي نويسم تا دوستاني كه نتوانستند نوشته را بخوانند،در زير بخوانند:
آقاي دكتر احمدي نژاد
خواهشمندم 2 دقيقه به من فرصت حرف زدن بدهيد
سپاسگذارم
عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است/ //////کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم////// سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد////// التفاتش به می صاف مروق نکنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان/////// فکر اسب سيه و زين مغرق نکنيم
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند///// تکيه آن به که بر اين بحر
معلق نکنيم
گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد/////// گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او//////// ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم
اي كاش بيت هاي اين شعر در جامعه ي ما هم عملي مي شد...
عماد الدين سيد علي نسيمي بهسال 747 هجري در شهر شماخي از توابع شروان به دنيا آمد.در آن زمان ابراهيم شاه از سلسله ي شروانشاهان بر قسمتي از آذربايجان حكومت مي كرد.وي با بستن معاهده اي با تيمور لنگ ،خود را مطيع دولت تيموري قلمداد نمود و از اين طريق از ويراني شهر هاي تحت تسلط خود جلوگيري كرد.اما پيوسته سعي بر اين داشت تا سرزمين خود را از يوغ تسلط تيمور برهاند.
نسيمي كه در جواني شعر نيكو مي سرود،به دربار ابراهيم شاه جلب شد و طرفداران فراوان يافت.شاه دستور داده بود تا شاعر جوان را محترم شمارند و مراقبت هاي لازم را به عمل آورند.زيرا در سيماي او نبوغ لازم را ديده بود و وجودش را براي دربار لازم و مفيد مي دانست.اشعار عاشقانه اش ورد زبانها بود.در اين زمان بود كه نعيمي به باكو آمد و ابراهيم شاه كه خيال قيام عليه تيمور را در سر داشت به نعيمي اجازه ي فعاليت داد.
فضل الله نعيمي تبريزي باني- نهضت حروفيه-بود كه از طريق تعبيروتاويل خواب به مردم نزديك شد و در نهايت با تفاسيري از قرآن ،مذهب تشييع را به ميان مردم برد و با بهره گيري از زمينه هاي علم و ادب و اوضاع اجتماعي زمان ،مردم را به گرد خويش جمع كرد و صداي عصيان مردم را منعكس ساخت.
نعيمي با مشاهده ي فاجع كرده زمان كشتار هاي وحشيانه تيمور لنگ و خوار شدن هزاران انسان مظلوم در زير چكمه هاي ستمگران به خروش آمد و علم طغيان بر افراشت و با الهام از تعاليم قرآن و با توسل به تشيع ،نهضتي انقلابي كه به پا كرد ،زنگار هاي طبقاتي را از روي اسلام زدود و غبارهاي شرك آلود را به كنار زد و با تكيه بر حروف قرآني فلسفه ي حروفي را بنيان نهاده ،قيامي عليه ستمگران به راه انداخت.
نسيمي پيرو پرشور نعيمي و رهبر بعدي حروفيه،با تكيه بر آثار گرانقدرش و با حماسه اي از خون و شهادت آفريده جاودانه گشت و آثارش تا امروز با برخوردهاي متفاوت و گاه متضادي روبرو گشت.علت شهرت عالمگير وي را مي توان در بيان آرزوهاي شيرين انساني ،ترنم خواسته هاي مردم و آفرينش ادبي زيبايش دانست.
بطوريكه آثار او را در ميان ملل مختلف مشرق زمين پراكنده شده و در ميان اعراب،فارسي زبانان و تركان شهرتي بسزا يافته است.نسخه هاي بيشمار آثارش زينت بخش كتابخانه هاي دنياست و سه ديوان تركي(بالغ بر 20 هزار بيت)،فارسي و عربي او بارها در كشورهاي مختلف به زيور طبع آراسته شده است.
نسيمي شاعري مسلمان و متشيع بود.او با مدح 12امام و تبليغ تشيع ،كار شاعري را دنبال كرد و به عالم فلسفه دست يافت و حروفي شد و به عنوان بزرگترين و پرشورترين شاعر فيلسوف زمان مطرح گرديد و فرياد شور انگيزش لرزه بر كاخ ستمگران انداخت و مردم رنج ديده را نيرو بخشيد.
او كه بيشترين آثار خود را در بيان دردهاي ملت خويش به زبان مادريش(تركي) آفريده بود،وقتي عرصه را بر او در وطنش تنگ كردند،به شيراز روي آورد.در شيراز بود كه سخن خويش به زيور فارسي آراست،به طوري كه حافظ شيرازي از اشعار پر شور اين ترك پارسي گوي به وجد آمد و پيران را بشارت داد:
تركان پارسي گوي بخشندگان عمرند
ساقي بشارتي ده پيران پارسا را
اما چون در شيراز نيز زندگي را بر او سخت گرفتند ،رهسپار روم شد و سپس وارد شهر هاي اعراب شد و در نهايت در حلب كه جزو مصر به شمار مي آمدساكن شد و در آنجا زبان به عربي فصيح ساخت و ديوان عربي خلق كرد.
او كه در تمام عمر پر بارش زنده دل،شاداب و پر روح بود در لحظه ي مرگ نيز چنان رشادتي از خود بروز داد كه تاريخ كمتر نمونه اي اين چنين به خود ديده است.
دشمنان براي نابودي وي متحد شدند و وجود او را براي تداوم حكومت ظالمانه ي خويش مانعي دانستند.لذا حكم اعدامش را صادر كردند و از نابساماني دربار ارتداد نسيمي را گرفتند.كتاب زندگي اين شاعر عشق و شهادت به سال 796 هجري در شهر حلب بسته شد.فتوا چنين دادند كه او اشخاص نادان و بي خرد را اغوا كرده است. در دارالعدل خلب در محضر قاضي القضات شهاب الدين الحنبلي محاكمه صورت گرفت.پس از محاكمه ،مويد السلطان اين امر را صادر كرد كه بايد پوست از نسيمي بر گيرند و هفت روز در شهر در معرض تماشاي مردم گذارند... دست و پايش قطع كنند.
زندگي شرافتمندانه ي نسيمي با مرگ جسورانه اش در هم آميخت از او افسانه و اسطوره اي در تاريخ ساخت.آنكس كه خوب زندگي كند،مرگ خوب را هم انتخاب مي كند.او را به ميدان مي آورند و مراسم پوست كندن آغاز مي شود.او رنج و عذاب را به جان مي خرد .همانيكه ،فتوا داده بود(نسيمي آنچنان كافريست كه اگر قطره اي از خون ناپاكش به قسمتي از اعضاي بدن كسي بخورد،قطع آن عضو واجب است).
اتفاقا در جريان پوست كندن وي،قطره اي از خون نسيمي به انگشت او مي چكد.مردم بدان اشاره مي كنند،فتوايش را ياد آور مي شوند،ولي او حاسا مي كند و مي گويد:(من آنرا به عنوان مثال گفته بودم).اينجاست كه شاعر با ديدن بي ايماني قاضي مي خروشد:
زاهدين بير بارماغين كسسن دو نر حقدن كچر
گور بو مسكين عاشيقي سر پا سويولار آغريماز
يعني(اگر انگشت زاهدي را ببرند از حق مي گذرد حال ببين پوست اين عاشق را سرو پا از تن جدا مي كنند و چيزي نمي گويد)
نسيمي اعتقاد راستين و ايمان استوار خود را نشان داد.مسلم اينكه با رفتن خون از تن ،چهره اش به زردي مي گرايد.دشمنان زردي رخش را بر وي ايرادي گرفتند و آنرا دليلي بر ترس او دانستند.اما او چون جد بزرگوارش(بابك)رو در روي دشمنان ،خود را آفتاب عشق خواند.مگر لحظه ي غروب ،رنگ آفتاب به زردي نمي گرايد؟
و چنين خواند:
آندم كه اجل موكل مرد شود
آهم چو دم سحر گهي سرد شود
خورشيد كه پر دلتر از او چيزي نيست
در وقت فرو شدن رخش زرد شود
تاريخ چنين مرگ شكوهمندي را به ياد ندارد.آيا چنين انساني شايسته ي تكريم نيست؟
گفتني است سازمان بين المللي يونسكو ،به خاطر جانفشاني ها و فداكاريهاي اين شاعر بزرگ آذربايجان،در راه تحقق آمال و ايده هاي بشري و مبارزات پيگير او براي برقراري عدالت اجتماعي و نهايتا فاجعه خونبار اعدام فجيع
وي در راه آزادي جوامع بشري سال 1972 را به نام سال(نسيمي)اعلام كرد و از طرف كشور هاي عضو يونسكو حدود 50 جلد كتاب به زبان هاي زنده دنيا در گرامي داشت ياد و خاطره آن شهيد و قهرمان آزادي انتشار يافت.
شست،
ديوارها فرو ميريزند...
به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زين جا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
همه آرزويم،اما
چه كنم كه بسته پايم...
به كجا چنين شتابان؟
به هر آن كجا كه باشد،به جز اين سرا،سرايم
سفرت به خير اما تو و دوستي،خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي
گذشتي،
به شكوفه ها،به باران،
برسان سلام مارا...
در زمانهاي قديم،در روستايي، از مسجد دزدي شد.اين دزدي چند بار ديگر هم تكرار شد.بزرگان روستا به فكر چاره برآمدند.پس نگهباني را از ميان مردم طلب كردند تا شبها از مسجد حفاظت كند.مردي آمد و اعلام كرد كه حاضر است ،ماهانه پولي بگيرد و نگهباني كند.بزرگان هم قبول كردند.شب اول، مرد نگهبان پس از اينكه ديد مردم به خانه هايشان رفتند،به خانه ي خود رفت و خوابيد.زيرا خيالش راحت بود،مي دانست كه غير از خودش دزدي در روستا وجود ندارد!!!
60 سال داشت.دست و رويش چروك و قد خميده داشت.از دستهايش ميشد فهميد كه در ناز و نعمت زندگي نكرده است.3دختر داشت ،يك پسر هم داشت كه مرده بود.غم پسرش او را اينچنين از پا درآورده بود.كويي كه 80 سال دارد.
مرا دوست داشت،هر وقت مي رفتم خانه ي همسايه كه متعلق به دختر مادر بزرگ بود،مرا مي بوسيد،برايم شكلات مي داد و آنگاه با من درد و دل مي كرد.مي دانستم از پسرش خواهد گفت.
پسرش افسر بود،با هيچ كس كاري نداشت،همه ي اهل فاميل و آشنا او را دوست مي داشتند.4 تا هم فرزند داشت.مادر بزرگ نزد پسرش زندگي مي كرد.پسرش را از همه ي فرزندانش بيشتر دوست مي داشت، زيرا او تنها پسرش بود.
مادر بزرگ از آن زمانها مي گفت.از زماني كه پسرش را بزرگ كرده بود.مي گفت با خون دل، بزرگش كرده،
كلفتي مردم رو كرده بود،براي مردم كشاورزي كرده بود.
حسينعلي را همه دوست داشتند،با همه ي اهل فاميل دوست بود،با هيچ كس دشمني نداشت.مادر بزرگ
مي گفت: هنگامي كه حسينعلي انتقالي خود را به ماكو گرفت ،اهل فاميل خيلي خوشحال بودند.پسر عمويش،
جلوي پايش قرباني كرد.
هيچ وقت اين سوال را نكرده بودم ولي چون كنجكاو بودم پرسيدم:مادر بزرگ پسرتان چطور فوت كرد؟
آه از نهاد مادر بزرگ بر خاست،اشك در چشمانش حلقه زد.شروع كرد به تعريف كردن:حسينعلي سرطان
داشت.دكتر ها به تهران اعزامش كردند و در آنجا هم تمام كرد.تمام فاميل براي سلامتيش قرباني نظر كرده
بودند.شب آخر تا صبح كنارش بيدار ماندم .فاميلهاي نزديك، به ملاقاتش آمدند ولي مرضيه هنوز در
راه بود.حسينعلي هر لحظه سراغ مرضيه را مي گرفت.وقتي مرضيه رسيد و خواست صورت برادرش را
ببوسد،حسينعلي تمام كرد.گويي منتظر خواهرش بود.
اشك در چشمان مادر بزرگ چون سيل جاري شد.ديگر نتوانست بقيه را تعريف كند.15 سال بود كه داغدار
پسرش بود،15 سال بود كه پا در عروسي نمي گذاشت، ولي مي گفت در عروسي من شركت خواهد كرد.آخر
مرا به جاي نوه اش مي دانست.مرضيه خانم و 2 خواهرش كه بچه نداشتند و بچه هاي پسرش هم او را از
خانه بيرون كرده بودند.
حدود 2سال بود كه در خانه ي مرضيه خانم زندگي مي كرد.هرز گاهي هم به خانه ي 2 دخترش ميرفت.
عمري زحمت نوه هايش را كشيده بود، ولي آنها او را از خانه بيرون كرده بودند.مي گفت: اگر آقا حبيب مرا نگه نمي داشت كجا مي ماندم؟هر روز آرزوي مرگ مي كرد.بعد از پسرش اميدش به نوه
هايش بود.اگر آقا حبيب از او نگهداري ميكرد فقط از روي جوانمردي اش بود.مادر بزرگ هم اينها را درك
مي كرد.ميگفت تا كي سر باري؟تا كي مزاحم اين زن و شوهر باشم؟
اون روز با مادر بزرگ كار داشتم و به خانه ي مرضيه خانوم رفتم.مرضيه خانوم گفت كه مادر بزرگ خواب
است و من هم منتظرش ماندم تا بيدار شود ولي هرچه منتظر ماندم بيدار نشد.
وقتي كه وارد اتاق شديم، مادر بزرگ همچنان خوابيده بود.او به آرزويش رسيده بود.
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره ي دكتراي نروژي ،سوالي مطرح كرد:استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد ،جهان سوم كجاست؟فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.
به آن دانشجو گفتم:جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و
و هر كس بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد...
پروفسر محمود حسابي
رهايم كن.مي خواهم به پرواز در آيم.جدا از همه ي پرندگان عالم.در اوج آسمانها به پرواز در آيم.جايي كه دست هيچ كس به من نرسد.وفايي در اين شهر غريب نيست.
در اين زمين پر از درد هيچ كس حرف مرا نمي فهمد.ديگر مهم نيست.زيرا من مي خواهم آزاد باشم.در اوج آسمانها به پرواز درآيم.ديگر نمي توانم در اين شهر بمانم.اگر هم بمانم ديگر هيچ وقت چهره ام نمي خندد.من بايد پرواز كنم.اگر پرواز نكنم بهار نمي آيد.زمين از بخت سياه من سفيد رنگ شده.درختها از ماتم من برگهايشان ريخته.من بايد پرواز كنم.پرواز كنم تا بهار آيد.زمين سبز شود.روزي خواهد آمد كه من مي روم.بعد از من نامم به زبانها مي افتد تا هويت اصلي من معلوم شود.من خواهم رفت ولي نامم را هيچ كس نمي تواند از ذهن انسانها پاك كند.رهايم كن.مي خواهم پرواز كنم.دور از همه ي پرندگان عالم.جايي كه دست هيچ كس به من نرسد.ديگر در اين شهر غريب وفايي نمي بينم.رهايم كن...
شاگردي داشتم كه خيلي پر جنب وجوش بود.از اون بچه هايي بود كه معلم هنگام ورود؛اولين بار متوجه او مي شد.درسش هم خيلي خوب بود.شاگرد اول كلاس بود و همه او را مي شناختند.هر گاه سوالي مي كردم؛اولين نفر او بود كه جوابم را مي داد.يك بار درس را چنان كنفرانس داد كه احساس كردم از من بهتر درس مي گويد.چند نفر هم دور و بر او جمع مي شدند كه گويي به آنها هم درس مي داد؛درس زندگي...
چشمهايش از اميدهاي فراوان حكايت مي كرد؛معلوم بود كه در قلبش آرزوهاي بزرگي دارد؛با همه ي دانش آموزان فرق داشت؛تنها كسي كه به نظر من براي هدف بزگ درس مي خواند او بود.در فعاليت هاي علمي و خارج از درس هم پيش قدم مي شد.
هر چه مي گذشت به توانايي مغز او بيشتر پي مي بردم؛ هر روز بر دانسته هايش افزوده مي شد؛گويي كه بيرون از مدرسه هم كسي به او درس مي داد؛از اخباري سخن مي گفت كه من معلم از آنها خبر نداشتم؛از جاي جاي مملكت توضيح مي خواستي جواب مي شنيدي، ولي يكدفعه رنگ عوض كرد.دي گر آن شاگرد پر تلاش ما؛فعاليتي از خود نشان نمي داد؛ديگر سوالات من از طرف او جواب نمي گرفت؛در آن چشمهايي كه سرشار از شادابي و اميد به آينده بود، حالا غمي عميق موج ميزد.به بي كران ها چشم مي دوخت؛در افكار عميق فرو ميرفت.گاها در كلاس مي خوابيد؛او كه نمره ي اول كلاس مخصوص او بود ورقه را سفيد تحويل مي داد.خاموش بود،پنداري كه زبان در دهان نداشت.اشكهايش را مي ديدم كه از همه پنهان مي كرد.آخر يك پسر بچه ي دبيرستاني چه غمي داشت كه او را از پاي در مي آورد؟چه سبب شده بود كه او از درون بشكند و ذره ذره آب شود.
نمي توانستم بي تفاوت باشم!آخر من حالت قبلي او را ديده بودم.آينده ي يك مملكت جلوي چشمم از بين مي رفت.نه،من نمي توانستم بي تفاوت باشم.
تصميم گرفتم از ماجرا سر در بياورم.از پرسشهايي كه كردم چيزهاي مهمي دستگيرم شد.حالا ديگر مي دانستم كه مادرش را 13 سال پيش از دست داده بود.يعني زماني كه فقط 4 سال داشت.پدرش او را بزرگ كرده بود.پدرش فعال سياسي بود و چند روز پيش دستگير شده بود و حالا او تك وتنها در خانه شان زندگي مي كرد.
تقريبا همه چيز را فهميده بودم،ولي خودم را موظف ميدانستم كمكش كنم.به او نزديك شدم،پاي حرفهايش نشستم،مثل يه دوست كمكش مي كردم،از زندگيش مي گفت،از پدرش...
يه روز با خوشحالي آمد و خبر آزادي پدرش را به من داد.خيلي خوشحال شدم.به ملاقات پدرش رفتم،مردي قوي هيكل،با سبيل هاي كلفت بود.حرفهاي خوبي مي زد،از تاريخهايي مي گفت كه من حتي آنها را نشنيده بودم.خيلي شرمنده شدم كه از تاريخ ملتم خبر ندارم.
كم كم با پدرش هم دوست شدم،رفت و آمد مي كرديم.هر وقت پاي حرفهايش مي نشستم خيلي چيزها ياد مي گرفتم.او تاريخ 21 آذر(روز تشكيل حكومت خود مختار آذر بايجان در سال 1324 توسط سيد جعفر پيشه وري)را برايم توضيح داد.جالب اين بود كه من تا به اون روز پيشه وري رو كمونيست مي دانستم.از اين طرز فكرم خيلي خجالت كشيدم.وقتي كه از زبان اون خدمات پيشه وري رو شنيدم نمي تونستم خودمو ببخشم كه روزي چنين طرز فكر احمقانه اي داشته ام.
&&&
سال
تحصيلي تمام شده بود و او با نمره هاي عالي قبول شده بود.كم كم تولد بابك هم فرا مي رسيد.بزگ مردي كه با اعراب
تجاوز گر تا جان در بدن داشت به خاطر وطن جنگيد و هنگام مرگ هم تسليم نشد.شجاعانه
جنگيد و شجاعانه هم شهيد شد.
سه روز به تولد بابك نمانده بود كه پدرش بار ديگر دستگير شد.آيا يك انسان نمي تواند براي قهرمانش جشن تولد بگيرد؟قهرماني كه به خاطر وطن مي جنگيد.آيا او از اين حق هم محروم بود؟
چند روز بعد جنازه ي پدرش را كنار جاده پيدا كردند.او ديگر نمي توانست اين درد را تحمل كند.تصميم گرفتم مثل يك پدر از او مراقبت كنم.شب اول مواظب او بودم كه كار به دستش نده ،تا نزديك هاي صبح بيدار بودم ولي از خستگي خوابم برد.
از خواب كه پاشدم كلك خودش را كنده بود...ديگر نمي توانستم در آن شهر بمانم.بعد از دفن اون در كنار پدرش شباهنگام راه ماكو را در پيش گرفتم...
از اون روزي كه ديدمش غم عميقي در چهره ش موج ميزد.پسرك25ساله كه چشمانش همدمي مي خواست تا درد دل را با او بگويد ولي به هيچ كس اطمينان نداشت.نمي دانم چرا مغازه دار بود؟شايد فقط مي خواست در آمدكمي بدست آورد كه از گرسنگي نميرد 000 مغازه اش كوچك بود هميشه تك وتنها گوشه ي مغازه مي نشست هيچ كس نتونست باهاش گرم بگيره شايد من تنها كسي بودم كه اون را به حرف آوردم 0نمي دانم چشماش براي چه مي ناليد؟در عشق شكست خورده بود يا از وضعيت نا بسامان جامعه مي ناليد؟چند باري كه به حرفش آوردم فهميدم كه 6 سال است به جز شبها به خانه اش نرفته بود.هميشه در آرزو بود كه يك بار هم كه شده كنار خانواده اش غذا بخورد ولي نمي شد!وضع نكبت جامعه نمي گذاشت كه به آرزويش برسد.خيلي سخت بود كه در شهر مغازه دار باشي و خانه ات هم در روستايي دور از شهر باشد.وقتي به حرفاش فكر مي كردم از خودم بدم مي يومد كه هر روز كنار خانواده ام هستم .هميشه او را ميديدم كه كنار بخاري مي نشست و قلمي در دست داشت و چيزي مي نوشت.هيچ وقت نتونستم بفهمم كه چي مينويسه!شايد دردهاي بي درمانش را مي نوشت.هميشه تنها بود.از روي اجبار كار اندك مشتريهايش را راه مي انداخت.هيچ وقت لبخند رو بر چهره اش نديدم.گويي از زندگي سير شده بود.وقتي هم نوعانش رو مي ديد كه لبخند به لب دارند و خوشحال از خيابان عبور مي كنند از درون مي شكست.نمي دانست كه چرا نمي تواند مثل مردم باشد!اصلا او براي تنهايي آفريده شده بود!خوشحالي رو نمي تونست حس كنه ...يه روز صبح كه براي خريدن شير به مغازه اش رفتم ديدم در دكان بسته است.دلم شور افتاد.او از 6 صبح تا 12 شب مغازه بود ولي اون روز ساعت 8 بود كه به مغازه اش نيامده بود.فرداش يه وانت اومد و وسايلش رو جمع كرد و برد.از اون به بعد خيلي دنبالش كشتم .سراغش رو از خيلي ها گرفتم ولي هيچ كس نمي دونست كه اون كجاست.بهم گفته بود كه يه روز مي ذاره و ميره ولي نگفته بود كجا...شايد اون روز فرا رسيده بود...
مي بينم كه زمين پوشيده از اجساد قهرمانان گرسنه است هيچ كس ديگر نقش سرباز بودن را ايفا نمي كند كسي تظاهر به اينكار نمي كند سربازاني كه براي كشتن تربيت شده بودند و كور كورانه روي اين زمينها كشتار مي كردند قرباني چيزي شده اند كه خدمت تا لحظه ي مرگ ناميده مي شود. پسرك سربازي كه از سر تا پا پوشيده از گل است اكنون چون يك پوكه ي خالي به نظر مي رسد او فقط 21 سال دارد ولي به خوبي به ما خدمت مي كند او براي كشتن تربيت شده نه براي حفظ كردن و فقط آن كاري را انجام مي داد كه ما به او مي گفتيم كار او در همين جا به پايان رسيد و به استقبال مرگ رفت اي مرگ او متعلق به توست او را با خود ببر... به خط مقدم باز گرد تو بايد هرچه مي گويم انجام دهي هر گاه مي گويم به خط مقدم باز گرد بر مي گردي و هر وقت مي گويم بمير بايد بميري به خط مقدم بر گرد اي ترسوي بز دل! اي نوكر! اي انسان كور! غرش شليك مسلسلها برايم عادي شده است مثل صداي تيك تيك ساعت كه بعد از مدتي به آن عادت مي كنيم هر چقدر نفرات و سربازانت بيشتر باشند لذت پيروزي بيشتر مي شود مي بينم كه زمين پوشيده از اجساد سربازان است گويي اين كشتار تمامي ندارد... چرا احساس مرگ مي كنم؟ كشتن كه ترسي ندارد آسوده بخواب و زندگي را تمام كن جهنم واقعي اينجاست گويي براي مردن به دنيا آمده بودم... تقدير من قبل از تولدم رقم خورده بود و من هيچ چيز نمي توانم بگويم فرصتي براي نگريستن به خود نداشتم و روز به روز شكل مي گرفتم و هنگامي كه به گذشته نگاه مي كنم متوجه مي شوم هيچ كاري انجام نداده ام و مانده ام كه با تنها دوستم بميرم به تنهايي بند اسلحه ام تنها دوستم را محكم مي كنم...
دردي احساس نمي كنم ولي آسوده نيستم. مي دانم كه بهترين دوست براي خودم هستم ولي چه كسي اهميت مي دهد؟من كه بسيار قويترم و تا آخرين نفس به جنگيدن ادامه مي دهم تا از اين دنيايي كه پر از دروغهاي حقيقي است فرار كنم سر نوشتم ويران نشده ولي من با حلقه ها و دامهاي حماقت گرفتار اين گردونه ي بي پايان نخواهم شد به راه خود مي روم به سوي آزادي و كسي در خاطر من نيست آنها نمي توانند ببينند نياز به شنيدن حرفهاي آنان نيست زندگي متعلق به من است و آنگونه كه مي خواهم زندگي مي كنم ذهنم را بربائيد و احساساتم را نابود كنيد ولي به من نگوييد چكار كنم ديگر اهميتي ندارد چرا كه من طرفدار خودم هستم و فكرتان را مي توانم بخوانم مغز مرا با آن به اصطلاح معيارهايتان پر كنيد چه كسي مي گويد من در اشتباهم؟ از رسومات عاميانه خود دست برداريد و به ديدگاه تيره خود بنگريد! فراتر ازخود به سوي آزادي و كسي در خاطر من است آنها نمي توانند ببينند نياز به شنيدن حرفهاي آنان نيست زندگي متعلق به من است و آنگونه كه مي خواهم زندگي مي كنم مي بينم كه سعي دارند برايم فرماني صادر كنند ولي هيچ زنجير لعنتي نمي تواند مرا سر جايم نگه دارد زيرا زندگي متعلق به من است و من آنگونه كه مي خواهم زندگي مي كنم...
اگر مرگ نبود همه آرزويش را مي كردند.فريادهاي نااميدي به آسمان بلند مي شد.به طبيعت نفرين مي فرستادند.اگر زندگاني سپري نمي شد چه قدر تلخ و ترسناك بود.هنگامي كه آزمايش سخت و دشوار زندگاني چراغهاي فريبنده ي جواني را خاموش كرده.سرچشمه ي مهرباني خشك شده .سردي- تاريكي و زشتي گريبانگير مي گردد اوست كه چاره مي بخشد-اوست كه اندام خميده-سيماي پرچين و تن رنجور را در خوابگاه آسايش مي نهد. اي مرگ تو از غم و اندوه زندگاني كاسته آن را از دوش برمي داري.سيه روز تيره بخت سر گردان را سر و سامان مي دهي.تو نوش داروي ماتمزدگي و نا اميدي مي باشي... تو سزاوار ستايش هستي.تو زندگاني جاويدان داري...
صادق هدايت